My life story (7)

My life story (7)

When I was a little boy growing up in Iran our home was a very clean space. Our outside shoes were for outside never to be worn inside. I had that ingrained in me growing up. As an adult I left my country and ended up in Canada.
It was 1996 I was living in an apartment and I was having electrical issues. I called the manager and she came by to have a look.When she came in she started to walk into my house with her shoes on. I asked her polity to remove her shoes. She was shocked I could tell by her face and she responded:” I have to wear these, they are my safety shoes”. I guess, she could also tell by my face that I wasn’t letting her in any further until she removed her shoes.

It has taken a while for two different cultures to mesh and become one. I can now walk in my house with my shoes on.

داستان زندگی من (۷)

وقتی کوچک بودم، فضای خانه ما بسیار تمیز بود. کفش های خارج از خانه هرگزبرای داخل خانه استفاده نمی شد ومن هم اینگونه بزرگ شدم.
وقتی به کانادا آمدم فضای رفت و آمد به خانه ها فرق داشت.
یادم است در سال ۱۹۹۶ در آپارتمانی که زندگی می کردم یک روز مشکل الکتریکی بوجود آمد و من مدیرآپارتمان را درجریان گذاشتم وروزبعد آمد و می خواست با کفش وارد خانه بشود که من از او خواستم کفشهایش را دربیاورد اما مدیر چهره اش که نشان می داد شوکه شده است ٫گفت: ” آنها کفش های ایمنی من هستند”.
من حدس می زنم که او نیزاز چهره من خوانده بود که باید کفشهایش را در بیاوردو در آورد.

بهرروطول می کشد که دو فرهنگ با هم نزدیک شوند.
من هم اکنون هرازگاهی با کفش هایم در خانه ام راه می روم.