outlast-the-past-background-blur-deep-blue
25
Mar
2016

Blood Donation

“هدیه خون”

…روی صندلی نشستم و پرستاراز من خون گرفت…بعد از اتمام به مکانی که آب میوه و شیرینی می دادند راهنمائی شدم…آقائی که به صورت داوطلبانه آنجا کار می کرد،به طرفم آمد،و یک برچسب روی لباس من چسباند و بعدازمن پرسید: “چه نوع آب میوه و شیرینی میل داری؟” …من هم دیگر فراموش کردم به برچسبی که روی لباسم چسبانده بود،نگاهی بیآندازم…بعد به قهوه خانه رفتم و سفارش جای دادم،آقای که چای را برام آمده کرده بود رو به من کردوگفت:”امروز میهمان منی”.من هم پرسیدم:”مگر خبری شده؟”…و او دوباره حرف خود را تکرارکرد…از قهوه خانه خارج و برای خرید به فروشگاه رفتم…خانم پشت پیشخوان موقع حساب و کتاب یک تقویم مجانی به من هدیه داد…هر چه در فکرم مرو ر کردم که امروزچه روز ویژه ای باید باشد ،به جائی نرسیدم ،به خانه آمدم موقع لباس عوض کردن،به برچسبی که روی لباسم بود نگاهی انداختم…روی آن نوشته شده بود:”
BE NICE TO ME I GAVE BLOOD TODAY.(با من خوب باشید،من امروز خون داده ام)…*
——————————
*-خاطرات مهاجرت/٢٠١٣

Leave a Reply